باز دوباره باران
باز دوباره گریه ی شادی آسمان!
می گشایم پنجره را
آری باید دید
این شور و مستی و هل هله را...!
می نشینم لب ایوان
محو تماشای گل وگلدان
قطراتش آرام می چکند بر لب حوض.
بوی باران می آید، بوی چمن !
بوی مستی بخش خشت و نم !
کمی آرام می گیرم...!
دفتر خاطره ها را می گشایم
می نویسم آرام آرام
می نویسم از یکرنگی این آب زلال
از مستی آواز قناری
از هستی گل های بهاری !
ناگهان بی چتر، می سپارم خود را
به نم نم این باران زیبا
ماهی قرمز حوض دلم
می جهد از شادی، می پرد بی پروا !
لبریز از احساسم
سرشار از شادی
حس زیباییست، حس آزادی
حس سر سبزی...!
بی نظیر است آوای قدم هایش
بر شیشه، دست کشیدن ها و نوازش هایش!
این ترنّم سبز صدایش...!
شاد شادم اکنون
خوشتر از آنچه که در ذهن می توان پنداشت...!
پیراهنم خیس ِ از اشک است
اشکِ این آسمان بی همتا...
همچنان غرق در احساسم
غرق ِ در لذت این پروازم !
پای آرمان در افکارم مشهود...
غوطه ور در افکاری به ظاهر مترود !
خنده ای بر لبانم جارسیت
لیک اشکی از چشمانم راهیست...!
ولی افسوس که این شادی
نخواهد پیمود با من
این ره بی نظیر آزادی !!!
پرتوی نوری کوچک
تن لطیفش را بر تن ابرها می ساید
تا شاید با تابشش
دل من را این بار
جور دیگر بیاراید...!
آری، روزن نوری پیدا شد !
حیف که شادیم زود رسوا شد !!! (شادی ام اما چه زود رسوا شد)
آنی به خودم می آیم
ولی این بار خورشید است که می بارد!!!
افسوس که دیگر باران
نمی بارد... نمی بارد...!!!
|